در زمان ما خنده ارزان نیست ـ خنده ی از ته دل ـ تا بخواهی پوزخند و زهرخند و ریش خند اما یک خنده ی پاک کاش می جستی قابش می کردی و به دیوار اتاقت می کوبیدی!!
دلتنگی
خوشة انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی سربسته بماند...
مستت میکند اندوه...
"شمس لنگرودی"
بعضی غم ها را آنقدر توی دلمان نگهشان داشتیم که ته نشین شده و رسوب کرده اند و کم کم جذب خودمان شده اند و از بین نمی روند.......
ای کاش میشد اون هارو بیرون ریخت......
خوش نیستم
ولی لبخندهای پهن می گذارم روی صورتم.
غم دارم ولی بهش فکر نمی کنم. که می
خندم...
می خندانم...
آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند
چه رسد به دقیقه ها!!!!
از آدم های یک ساعت دیگر میترسم!
چون درگیر هزاران ثانیه اند....
ثانیه هایی که در هرکدام رنگی دگر به خود میگیرند
آدم ها یکرنگ نیستند.....
مانده ام که هر سالی که می گذرد،
یک سال به عمرم اضافه می شود؟
یا یک سال از عمرم کم می شود؟
آیا در این جمع و تفریق زندگی
دلی را شکستم و آزردم
یا دلی را شاد کردم و خنده بر لب ها نشاندم؟
هنوز این جمع و تفریق ها حسابشان را تسویه
نکرده اند
چرا که جمع را بپذیرم
یا که تفریق را.....
نمی دانم تا به کی باید برای این جمع و تفریق ها جشن بگیرم
اما این را می دانم جمع و تفریق زندگی ام قرارشان را گذاشته اند
که با هم عمل کنند.
چقدر پیــــاده رو ها را کـــــــــــــــش می دهند . . .
این برگهای پــاییـــــــــــــزی !
می خواهم پیـــــــــــــاده شوم . . .
سوار اتوبوسی تنــــــــــــــــــــــد رو شوم . . .
تا پاییـــــز را رد کنم. . .
"فصل عاشـــــــــــــــقان" را . . .
ما را چه به این حرفا .....!
حس بدی دارم؛ مثلِ وقتی که کاغذهای زبرِ کتاب به هم مالیده میشوند یا وقتی که گچِ شکسته رویِ تختهی سیاهِ کلاس یا ناخن هایِ کوتاه شده رویِ دیوارِ گچیِ اتاق کشیده میشوند.
می
دانی
روزهای ابری و سیاه
ماندگار نیستند
باران که بیاید
همه چیز را میشوید و میبرد
باران که بیاید
ابرهای سیاه میروند
رنگین کمان میشود
و
طراوات باران میماند
یادت
باشد
ماه پشت ابر ماندگار نیست
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است.